هنر خوب زندگی کردن
Loading

چند لحظه ...
عادت‌های اتمی

عادت‌های اتمی
موفقیت‌های چشمگیر با چند تغییر جزئی

نسخه الکترونیک عادت‌های اتمی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۵۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره عادت‌های اتمی

در آخرین روز از سال دوم دبیرستان، یک توپ بیسبال به صورتم برخورد کرد. در همان حال که هم‌کلاسی من یک چرخش کامل می‌رفت، توپ از دستش خارج شد و به سمتم به پرواز درآمد و سپس مستقیم بین چشم‌هایم خورد. من هیچ خاطره‌ای از لحظه برخورد ندارم. توپ با چنان شدتی به صورتم برخورد کرد که بینی‌ام را شبیه یک منحنی خرد کرد. ضربه‌ای که به جمجمه‌ام خورده بود، مغزم را هم بی‌نصیب نگذاشته بود. لحظه‌ای کوتاه با یک موج سرگیجه شدید مواجه شدم و به سرعت از سرم گذشت. در کسری از ثانیه یک بینی شکسته، چندین خردشدگی در جمجمه و دو حدقه چشم شکسته داشتم. زمانی که چشمانم را باز کردم، دیدم که مردم به من زل زده‌اند و می‌دوند که کمک بیاورند. به پایین نگاه کردم و لکه‌های بزرگ خون را روی لباس‌هایم دیدم. یکی از هم‌کلاسی‌هایم لباسش را درآورد و به دست من داد. از آن استفاده کردم تا جلوی سیل خونی که از بینی شکسته‌ام می‌آمد را بگیرم. به شدت گیج و شوکه بودم و اصلاً آگاه نبودم که چه آسیب‌های جدی به من وارد شده است. معلمم بازوهایش را دور شانه‌هایم انداخت و ما شروع به طی کردن مسیر طولانی به سمت دفتر پرستاری مدرسه کردیم. تمام طول زمین را طی کردیم، از محوطه تپه مانند گذشتیم و به ساختمان پرستاری مدرسه رسیدیم. دستان معلمم مرا نگه داشته و به جلو راهنمایی می‌کردند. ما زمان هدر داده و به آرامی راه می‌رفتیم. هیچ‌کس خبر نداشت که هرلحظه چقدر حیاتی است. زمانی که به دفتر پرستار رسیدیم، پرستار مدرسه از من یک سری سؤالات مهم پرسید. - امسال چه سالی است؟ - ۱۹۹۸، درحالی‌که ۲۰۰۲ بود. - چه کسی رئیس‌جمهور ایالات‌متحده است؟ - بیل کلینتون، درحالی‌که جواب درست جورج دبلیو بوش بود. - اسم مادرت چیه؟ من کمی مکث کردم، همم، بعد از ۱۰ ثانیه جواب دادم پتی. من درست گفتم، البته اگر ۱۰ ثانیه تأخیر برای به یاد آوردن اسم مادر خودم را در نظر نگیریم. این آخرین سؤالی است که به خاطر می‌آورم. بدنم قادر نبود حس سرگیجه‌ای که در سرم بود را کنترل کند و هوشیاریم را قبل از رسیدن آمبولانس از دست دادم. دقایقی بعد از مدرسه به بیمارستان محلی برده شدم. مدت کوتاهی پس از رسیدن به مرکز درمانی، بدنم در حال خاموش شدن بود و من در حال دست‌وپنجه نرم کردن با اعمال حیاتی مثل خون‌رسانی و تنفس بودم. اولین تشنجم را آن روز تجربه کردم و سپس تنفسم به‌طور کامل قطع شد. همچنان که دکترها به سرعت می‌خواستند به من اکسیژن برسانند، تشخیص دادند که بیمارستان محلی برای درمان مناسب نیست و درخواست هلیکوپتر برای انتقال به بیمارستانی مجهز و بزرگ‌تر در سین سیناتی کردند. در وضعیتی به بیرون از درهای اورژانس و به سمت هلیکوپتر در آن سمت خیابان برده شدم که برانکارد روی زمین پر از دست‌انداز می‌لرزید و یک پرستار مرا به جلو هل می‌داد و پرستار دیگری با دست به من اکسیژن پمپ می‌کرد. مادرم که چند لحظه قبل به بیمارستان رسیده بود از هلیکوپتر بالا آمد و کنارم نشست. درحالی‌که همچنان بی‌هوش بودم و نمی‌توانستم خودم نفس بکشم، او دست مرا تمام طول پرواز در دست داشت. درحالی‌که مادرم کنار من سوار هلیکوپتر بود، پدرم به خانه رفته بود تا به برادر و خواهرم سر بزند و خبر را به آن‌ها برساند. او درحالی‌که سعی می‌کرد اشک نریزد، برای خواهرم توضیح داد که جشن پایان سال تحصیلی‌اش را در آن شب از دست می‌دهد. بعد از آرام کردن خانواده و دوستان، او به سمت سین سیناتی راند تا ما را ملاقات کند. زمانی که من و مادرم روی سقف بیمارستان فرود آمدیم، یک تیم حدوداً بیست نفره از دکترها و پرستارها به سرعت وارد هلیکوپتر شدند و من را به بخش تروما منتقل کردند. در این زمان، میزان آسیب ناشی از ضربه‌ی مغزی به حدی رسیده بود که حمله‌های تشنجی‌ام باز تکرار شد. استخوان‌های شکسته‌ام نیاز داشتند که ثابت شوند، ولی من اصلاً در شرایطی نبودم که بتوانم تحت عمل جراحی قرار بگیرم. بعد از یک دوره تشنج دیگر (برای سومین بار در روز) من را به کمای مصنوعی برده و داخل دستگاه ونتیلاتور قرار دادند. والدینم با این‌گونه بیمارستان‌ها بیگانه نبودند. ده سال قبل، آن‌ها به همراه خواهر سه ساله‌ام که پزشکان تشخیص داده بودند لوکومیا دارد، وارد طبقه‌ی همکف همین ساختمان شدند. من در آن زمان پنج سال داشتم. برادرم فقط شش ماه داشت. بعد از دو سال و نیم شیمی‌درمانی، تزریق در ستون فقرات و نمونه‌گیری از مغز استخوان، خواهر کوچکم سرانجام از بیمارستان خارج شد؛ خوشحال، سالم و بدون سرطان؛ و حالا بعد از ده سال زندگی نرمال، مادر و پدرم خودشان را در همان مکان با بچه‌ی دیگرشان می‌دیدند. درحالی‌که در کما بودم، بیمارستان یک کشیش و مددکار اجتماعی برای والدینم فرستاد تا آن‌ها را آرام کند. کشیش همانی بود که قبلاً با آن‌ها دیدار کرده بود، در همان عصری که فهمیده بودند که خواهرم سرطان دارد. همان‌طور که روز، شب می‌شد، یک سری دستگاه بودند که مرا زنده نگه می‌داشتند. پدر و مادرم ناآرام روی صندلی بیمارستان خوابیده بودند (هر لحظه ممکن بود از خستگی سقوط کنند) روز بعد آن‌ها با نگرانی بیدار شدند. مادرم بعدها به من گفت: "اون یکی از بدترین شب‌هایی بود که تا حالا داشتم". بهبود من خدا را شکر، صبح روز بعد تنفسم به نقطه‌ای رسید که دکترها خیالشان راحت شد که می‌توانند مرا از کما خارج کنند. بالاخره، زمانی که هوشیاریم را به دست آوردم، فهمیدم که توانایی بویایی‌ام را ازدست‌داده‌ام. یک پرستار برای آزمایش از من خواست که فین کرده و یک پاکت آبمیوه سیب را بو بکشم. حس بویایی‌ام برگشت، اما این برای همه یک سورپرایز بود چون عمل فین کردن، هوا را با فشار داخل شکستگی‌های داخل حدقه چشمم کرد و باعث شد که چشم چپم بیرون بیاید. کره‌ی چشمم از حدقه بیرون زده بود و به‌طور بی‌ثباتی توسط پلک و عصبی که چشم را به مغزم متصل کرده بود نگه داشته شده بود. چشم‌پزشک گفت که خوشبختانه چشمم بعد از این‌که هوا خارج شود سر جایش برمی‌گردد، ولی خب گفتنش سخت است که چقدر ممکن است طول بکشد. برنامه‌ریزی شد که در هفته‌ی بعد عمل جراحی داشته باشم که به من زمان می‌داد تا کمی بهتر شوم. به نظر می‌رسید که انگار من در گوشه‌ی اشتباه مسابقه‌ی بوکس بودم، ولی من مصمم بودم که بیمارستان را ترک کنم. من با یک بینی شکسته، نیم جین شکستگی صورت و یک چشم چپ درآمده به خانه برگشتم. ماه‌های بعد خیلی سخت بودند. احساس می‌کردم که همه چیز در زندگی‌ام متوقف شده است. برای هفته‌ها دید دوتایی داشتم، به‌طور واضح نمی‌توانستم مستقیم را نگاه کنم. بیشتر از یک ماه طول کشید ولی بالاخره کره‌ی چشمم سرجای خودش برگشت. در رابطه با شکستگی‌ها و دوبینی‌ام باید گفت که همین هشت ماه پیش تازه توانستم که رانندگی کنم. در فیزیوتراپی، اعمال ساده‌ای مانند راه رفتن در یک مسیر مستقیم را تمرین کردم و مصمم بودم که اجازه ندهم آسیب‌هایم من را پایین نگه دارند، ولی این احساس کمی بیش از چند لحظه طول کشید، بعد از آن احساس کردم افسرده و در حال غرق شدن هستم. به شکل دردناکی متوجه شدم که چقدر از زمین بیسبال دور شده‌ام. بیسبال همیشه بخش بزرگی از زندگی‌ام بود. پدرم در لیگ کوچک بیسبال سنت لوییس کاردینالز بازی می‌کرد و من آرزو داشتم که روزی من نیز حرفه‌ای بازی کنم. بعد از ماه‌ها توان‌بخشی چیزی که بیشتر از هر چیز می‌خواستم این بود که به زمین بازی برگردم. ولی بازگشت به بیسبال آسان نبود. زمانی که فصل چرخید من تنها نوجوانی بودم که از تیم مدرسه حذف شده و فرستاده شدم تا با سال دومی‌ها در تیم نوجوانان بازی کنم. من از چهار سالگی بازی کرده بودم و برای کسی که این‌قدر زمان و ارزش برای ورزش می‌گذارد حذف شدن تحقیرآمیز بود. بعد از یکسال عدم اعتمادبه‌نفس، تصمیم گرفتم که تیم مدرسه را به‌عنوان یک ارشد مدیریت کنم، ولی به‌ندرت این کار را در زمین بازی انجام می‌دادم. در کل یازده دور در تیم بیسبال مدرسه بازی کردم، کمی بیش از یک بازی کامل. با وجود کارنامه‌ی حرفه‌ای بدون زرق‌وبرق دوران دبیرستانم، هنوز باور داشتم که می‌توانم به بازیکنی عالی بدل شوم و می‌دانستم که اگر قرار است اوضاع بهتر شود، خودم مسئول انجام آن هستم. نقطه‌ی عطف من دو سال بعد از آسیب‌دیدگی‌ام بود، زمانی که شروع به تحصیل در کالج دانشگاه دنیسون کردم. این یک شروع دوباره بود، جایی بود که من به طرز معجزه‌آسایی قدرت عادت‌های کوچک را برای اولین بار کشف کردم. چگونه من راجع به عادت‌ها آموختم؟ رفتن به دنیسون یکی از بهترین تصمیمات زندگی‌ام بود. یه پست در تیم بیسبال به دست آوردم و همچنین در پایین لیست اسامی به‌عنوان نیرویی تازه‌نفس و مشتاق بودم. با وجود هرج‌ومرج سال‌های دبیرستانم، برنامه داشتم که در کالج، یک ورزشکار شوم. قرار نبود به این زودی‌ها بازی با تیم بیسبال را شروع کنم پس به‌جای آن روی زندگی‌ام تمرکز کردم. زمانی که هم‌ سن و سالانم تا دیروقت بیدار می‌ماندند و ویدیو گیم بازی می‌کردند، من عادت خواب خوب را در خودم ساختم و هر شب زود به تخت‌خواب می‌رفتم. در دنیای شلخته‌ی خوابگاه کالج سعی کردم که اتاقم را تمیز و مرتب نگه دارم. این بهبودها کوچک بودند، ولی به من این احساس را می‌دادند که روی زندگی‌ام کنترل دارم. دوباره با اعتمادبه‌نفس شده بودم؛ و این اعتمادبه‌نفس در حال رشد، در کلاس نیز نمود پیدا کرد، زمانی که عادت‌های مطالعه‌ام را بهبود دادم و برنامه‌ریزی کردم که نمره‌ی الف را در سال اول کسب کنم. یک عادت، یک کار روزمره و یا یک رفتار است که منظم و در بسیاری از موارد خودبه‌خود انجام می‌شود. با گذشت هر نیمسال، عادت‌های کوچک ولی منظم و استواری را جمع کرده بودم که سرانجام نتایج غیرقابل‌باوری برایم داشتند، نتایجی که در هنگام شروع آن عادت‌ها فکرشان را هم نمی‌کردم. برای مثال اولین بار در زندگی‌ام عادت کرده بودم که هر هفته چند پوند وزن کم کنم و اندام شصت فوت و چهار اینچی‌ام در گذشته تا دویست پوند وزن داشت. زمانی که نیمسال دوم رسید، یک پست در ضربه زدن با چوب به دست آوردم. در سال سوم، به من به ‌عنوان کاپیتان رأی داده شد و در آخر فصل برای تیم همایش انتخاب شدم؛ اما تا اوایل سال آخر طول کشید که عادت‌های خوابم، عادت‌های مطالعه‌ام و عادت‌های تمرینم شروع به بازدهی کردند. شش سال پس از تصادفی که توپ بیسبال با صورتم داشت، پروازم به بیمارستان و قرار گرفتن در کما، من به‌عنوان بهترین ورزشکار دانشگاه دنیسون انتخاب شدم و اسمم در آکادمی تیم آمریکا (ای اس پی ان) قرار گرفت، افتخاری که فقط در سراسر کشور نصیب سی و سه ورزشکار می‌شود. به‌هرحال زمانی که فارغ‌التحصیل شدم در هشت زمینه‌ی مختلف در لیست رکوردهای مدرسه بودم. همان سال بزرگ‌ترین جایزه‌ی آکادمی دانشگاه یعنی مدال رئیس‌جمهور را بردم. امیدوارم مرا ببخشید اگر خودنمایی به نظر می‌رسد. در واقع درباره‌ی سابقه‌ی ورزشکار بودن من هیچ چیز افسانه‌ای و یا تاریخی وجود ندارد. من هیچ‌گاه نتوانستم که حرفه‌ای بازی کنم. با نگاه به سال‌های گذشته‌ باور دارم که کاری را صرفاً یک مدت خاص انجام داده‌ام و توانش‌هایم را نشان دادم. من معتقدم که مفاهیم این کتاب به شما کمک می‌کند که شما نیز توانمندی‌های خود را به خوبی نشان دهید. ما همگی در زندگی با چالش‌هایی روبه‌رو می‌شویم. این آسیب یکی از چالش‌های من بود و این تجربه به من یک درس بسیار حیاتی داد، تغییراتی که در ابتدا به نظر کوچک و بی‌اهمیت می‌آیند تبدیل به نتایج بزرگ و قابل‌توجهی خواهند شد اگر شما به آن‌ها برای سال‌ها بچسبید. همه‌ی ما با مشکلاتی روبه‌رو هستیم اما در درازمدت کیفیت زندگی ما اغلب بستگی به کیفیت عادات ما دارد. شما با عادات همیشگی همان نتایج همیشگی را خواهید داشت، ولی با عادت‌های بهتر هر چیزی ممکن است. ممکن است افرادی باشند که یک‌شبه به موفقیت‌های بزرگ رسیده‌اند اما من هیچ‌کدام از آن‌ها را نمی‌شناسم و مطمئناً یکی از آن‌ها نیستم. سفر من از کمای مصنوعی‌ام تا دانشجوی برتر آمریکا شدن یک لحظه نبود؛ لحظات بسیاری بودند. این یک تکامل تدریجی بود، یک سریال طولانی از بردهای کوچک و پیشرفت‌های ریز. تنها راهی که من کردم برنامه‌ریزی بود (تنها راهی که داشتم) یک شروع کوچک بود؛ و من این استراتژی را سال‌ها بعد زمانی که می‌خواستم حرفه‌ی خودم را آغاز کنم و همچنین زمانی که می‌خواستم شروع به نوشتن این کتاب کنم به کار گرفتم. چگونه و چرا این کتاب را نوشتم؟ در نوامبر ۲۰۱۲ شروع به انتشار مقاله در سایتم (jamesclear.com) کردم، سال‌ها بود که در مورد آزمایش‌های شخصی خود درباره‌ی عادت‌ها یادداشت می‌کردم و سرانجام آماده بودم تا برخی از آن‌ها را به صورت عمومی به اشتراک بگذارم. من با انتشار مقاله‌ی جدید در هر دوشنبه و پنج‌شنبه شروع کردم. طی چند ماه این عادت نوشتن ساده منجر به جذب هزار مخاطب شد و تا پایان سال ۲۰۱۳ به بیش از سی هزار نفر افزایش یافت. در سال ۲۰۱۴ لیست ایمیل‌هایم به بیش از یک‌صد هزار مخاطب گسترش یافت که این امر به یکی از سریع‌ترین روزنامه‌های خبری در اینترنت تبدیل شد. من دو سال زودتر از زمان شروع به نوشتن، تحریک به نوشتن شده بودم ولی اکنون به‌عنوان یک متخصص عادت شناخته می‌شدم. یک برچسب تازه که من را هیجان‌زده می‌کرد اما من احساس ناراحتی می‌کردم. من هرگز خودم را به‌عنوان استاد این موضوع در نظر نگرفته بودم بلکه ترجیح می‌دادم به‌عنوان کسی که تجربه دارد در کنار خوانندگانم باشم. در سال ۲۰۱۵ به دویست هزار مخاطب در ایمیلم رسیدم و یک قرارداد کتاب با پنگوئن هاوس امضا کردم تا نوشتن کتابی که اکنون می‌خوانید را شروع کنم. با افزایش مخاطبانم، فرصت‌های تجاری‌ام نیز افزایش یافت. از من به‌طور فزاینده‌ای خواسته می‌شد تا در شرکت‌های برتر در مورد علم شکل‌گیری عادت، تغییر رفتار و بهبود آن صحبت کنم. در یک لحظه به خودم آمدم و دیدم که در کنفرانس‌های ایالات‌متحده آمریکا و اروپا در حال ارائه سخنرانی به‌عنوان سخنران اصلی هستم. در سال ۲۰۱۶ مقاله‌های من به‌طور مرتب در نشریات مهم مانند تایم، اینترپرتر و فوربس دیده می‌شدند. به طرز شگفت‌آوری نوشته‌هایم در آن سال توسط هشت میلیون نفر خوانده شدند. مربیان ان‌بی‌ای، ان‌اف‌ال و ام‌ال‌بی شروع به خواندن مقاله‌هایم کردند و آن‌ها را با تیم‌هایشان به اشتراک گذاشتند. در آغاز سال ۲۰۱۷، آکادمی عادت‌ها را راه‌اندازی کردم که به سکوی برتر آموزش برای سازمان‌ها و افراد علاقه‌مند به ایجاد عادت‌های بهتر در زندگی و کار تبدیل شد. بیش از پانصد شرکت و استارت‌آپ در حال رشد شروع به ثبت‌نام مدیران و آموزش کارمندان خود در آن آکادمی کردند. در کل بیش از ده هزار نفر از رهبران، مدیران، مربیان و معلمان از آکادمی عادت‌ها فارغ‌التحصیل شدند. درحالی‌که من در سال ۲۰۱۸ به این کتاب می‌پرداختم، سایت جیمز کلیر در هر ماه میلیون‌ها بازدیدکننده را جذب می‌کرد و نزدیک به پانصد هزار نفر عضو خبرنامه‌ی ‌ایمیل من در هفته بودند، چیزی که واقعاً فراتر از انتظارم رفته است درحالی‌که من در شروع آن حتی مطمئن هم نبودم که درباره‌ی آن چه فکری باید بکنم. چگونه این کتاب برای شما مفید خواهد بود؟ کارآفرین و سرمایه‌گذار ناویل راوینکانت گفته است: "برای نوشتن یک کتاب عالی ابتدا خودتان باید کتاب شوید" در واقع من با ایده‌های ذکر شده در اینجا آشنا بوده‌ام زیرا مجبور شدم آن‌ها را زندگی کنم. من مجبور بودم روی عادت‌های کوچک تکیه کنم تا از آسیب‌دیدگی خود برگردم، در ورزش قوی‌تر شوم، در سطح بالایی از این رشته بازی کنم، یک نویسنده شوم، یک کسب‌وکار موفق بسازم و به بیان ساده‌تر یک فرد بالغ و مسئول شوم. عادت‌های کوچک به من کمک کردند تا پتانسیل‌های خود را آشکار کنم و ازآنجاکه شما این کتاب را انتخاب کردید حدس می‌زنم که شما هم به خوبی می‌توانید پتانسیل خود را آشکار کنید. در صفحات بعد، یک برنامه‌ی گام‌به‌گام برای ساختن عادت‌های بهتر به اشتراک می‌گذارم، نه برای روزها و هفته‌ها بلکه برای یک عمر، درحالی‌که علم از هر آنچه من نوشتم پشتیبانی می‌کند، این کتاب یک مقاله‌ی علمی پژوهشی نیست؛ این یک کتاب راهنماست. شما می‌توانید دانش و مشاوره‌ی عملی را در سایت من بیابید، من دانش نحوه‌ی ایجاد و تغییر عادات خود را به روشی که فهم و کاربرد آن آسان باشد توضیح می‌دهم. زمینه‌هایی که من از آن‌ها استفاده کرده و روی آن‌ها کار می‌کنم زیست‌شناسی، علوم اعصاب، فلسفه، روانشناسی و موارد دیگر است که سال‌هاست روی آن‌ها کار شده است. آنچه من به شما پیشنهاد می‌کنم ترکیبی از بهترین ایده‌هایی است که افراد باهوش مدت‌ها قبل آن را کشف و از آن استفاده می‌کردند و همچنین از محکم‌ترین اکتشافاتی است که دانشمندان اخیراً انجام داده‌اند. امیدوارم سهم من یافتن ایده‌هایی باشد که بیشتر از همه مهم هستند و آن‌ها را به روشی که کاملاً عملی باشد قابل استفاده کنم. پایه و اساس این کتاب الگوی چهار مرحله‌ای من از عادت‌ها، نشانه‌ها، میل‌ها، پاسخ‌ها و پاداش‌ها است و چهار قانون رفتاری که از این مراحل تکامل می‌یابند. خوانندگان با پیشینه‌ی روان‌شناسی ممکن است برخی از این اصطلات را شرطی‌سازی عامل تشخیص دهند که ابتدا توسط اسکینر در دهه ۱۹۳۰ به‌عنوان "محرک، پاسخ، پاداش" مطرح شد و اخیراً به‌عنوان "نشانه، میل، پاداش" در کتاب "قدرت عادت" از چالز داهیگ رایج شده است. دانشمندان رفتاری مانند اسکینر فهمیدند که اگر پاداش یا مجازات مناسبی را ارائه دهید می‌توانید مردم را به یک روش خاص کنترل کنید؛ اما درحالی‌که مدل اسکینر توضیحی عالی در مورد چگونگی تأثیر محرک‌های بیرونی بر عادت‌های ما ارائه می‌دهد فاقد توضیحی مناسب برای تأثیر افکار، احساسات و عقاید ما بر رفتارمان است. حالت‌های درونی، افکار، احساسات، عقاید و هیجانات ما نیز مهم هستند. در دهه‌های اخیر دانشمندان شروع به شناخت ارتباط بین افکار، احساسات و رفتار ما کردند. درمجموع، چارچوبی که ارائه می‌دهم الگوی تلفیقی از علوم شناختی و رفتاری است. من معتقدم که این یکی از اولین مدل‌های رفتار انسان است که هم تأثیر محرک‌های بیرونی و هم احساسات داخلی را در عادت‌های ما به‌طور دقیق نشان می‌دهد. درحالی‌که ممکن است بعضی از اصطلاحات آشنا باشند، من اطمینان دارم که جزئیات و برنامه‌های چهار قانون تغییر رفتار، راهی جدید برای تفکر در مورد عادت‌ها به شما ارائه می‌دهند. رفتار انسان همیشه در حال تغییر است: موقعیت به موقعیت، لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه؛ اما این کتاب در مورد چیزی است که تغییر نمی‌کند. این در مورد اصول رفتار انسان است. اصول ماندگاری که شما می‌توانید سال‌های سال به آن‌ها اعتماد کنید. ایده‌هایی که می‌توانید با آن‌ها در اطراف خود شغلی ایجاد کنید، خانواده‌ای به وجود آورید و زندگی دلخواهتان را در اطراف خود ایجاد کنید. هیچ روش کاملاً صحیحی برای ایجاد عادت‌های بهتر وجود ندارد، اما این کتاب بهترین روشی را که می‌دانم توصیف می‌کند، رویکردی که بدون توجه به اینکه از کجا شروع می‌کنید یا سعی در تغییر چه چیزی دارید مؤثر خواهد بود، استراتژی‌هایی که در این کتاب پوشش می‌دهم مربوط به هرکسی است که به دنبال یک سیستم گام‌به‌گام برای پیشرفت باشد، حالا مرکز اهداف شما در زمینه‌ی سلامت، پول، بهره‌وری، روابط و یا همه‌ی موارد فوق باشد. تا زمانی که رفتار انسانی مطرح باشد، این کتاب راهنمای شما خواهد بود.

ادامه...

مشخصات عادت‌های اتمی

نظرات کاربران درباره عادت‌های اتمی